دنیابه وسعت قفسی تنگ میشود.


شاید این راشنیده ای که زنان

در دل آری و نَه به لب دارند

ضعف خودراعیان نمی سازند

راز دار و خموش ومکارند

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    آموزش کدنویسی بازی تانک به زبان c

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • منِ ناشناس
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

    نیازبه راهنمایی دارم


    کسی هست که مهندسی کامپیوترخونده باشه وبرنامه نویسی به زبان cبلدباشه؟


    +واسه پروژه پایان ترمم بایدبازی تانک درست کنم ونیازبه راهنمایی دارم.

    +طرح بازی موردنظرم توادامه مطلب

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    بالن آرزوها خاطره شد

    امشب بالاخره بادخترخاله ام رفتیم سروقت بالن آرزوهای پست قبل واز حیاط خلوت فامیلمون برِش داشتیم.اولین کاری که کردم قسمتی ازبالن که دوتاازخاطراتم بودرو پاره کردم وخیالم راحت شد وبعدش هم بالن رو دادم به دخترخاله ام تابه عنوان یادگاری نگَهِش داره.


    +اصلافکرم ازبابت بالن راحت شد.خدایاشکرت.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    اولین تجربه ی مابا بالن آرزوها

    Image result for بالن ارزوها

    دیشب بادخترخاله ام رفتیم روی پشت بوم خونشون تابالن آرزوها رو بفرستیم توی هوا.

    توراه پله هابودیم که یهومن گفتم بیاآرزوهامون روهم روش بنویسیم دخترخاله ام هم گفت فکرخوبیه ورفت خودکارآوردوشروع کردیم به نوشتن آرزوهامون.

    دخترخاله ام باخودکارقرمزنوشت(چون بالن ِ خودش قرمزبودنوشته هازیادپیدانبود)منم باخودکارآبی(نوشته هاکاملاواضح بود) وباخطی خوانانوشتم.

    ودرآخر درصدرهمه ی آرزوهامون باهم خودکاربدست گرفتیم و نوشتیم برسدبه دست خدا وباهزارامیدوآرزو رفتیم وبالن روفرستادیم هوا ولی چشمتون روز بدنبینه بالن یکم توهواموندوبعدافتادروی سقف خونه ی یکی از اقوام که خونشون چسبیده به خونه ی خاله ام اینا.وافتضاح ترین قسمت هم این بودکه اوناهر روز میرن روی پشت بوم خونشون وصددرصداون بالن رو می دیدن وبرش میداشتن ومیخوندنش واز اونجاکه صدجای بالن اسممون رو درشت نوشته بودیم فورامی فهمیدن این بالن آرزوهای ماست وآرزو های ضایعمون نقل ونبات محافل میشد.

    دیشت ومن دخترخاله ام گفتیم حالاشایدتاصُبح بادتندتری اومدوبالن ازاون منطقه دورشدولی صبح که دخترخاله ام رفته بودببینه بالن کجارفته دید بودکه بالن افتاده توی حیاط خلوت خونه ی همون فامیلمون0-0

    یعنی آبرو ریزی تاکجا؟

    صبح به دخترخاله ام گفتم برو دم درخونه اشون وتاقبل اینکه بالن روببینن بگوبالنم افتاده توحیاط خلوتتون وبروبر ِش دار اونم گفتم ظهرمیره الان خوابن.


    حالامن منتظرم دخترخاله ام خبربده که رفته بالن روبرداره یانه...


    +اولین باربودکه داشتم بالن آرزوهارومفرستادم هواوکلی شوق وذوق داشتم وفک کنم آخرین باری هم باشه که میرم سمت این جورچیزا.خوردتوی ذوقمون اونم شدید.

    ++اگه اون فامیلمون بالن روببینه مسخره خاص وعاممون میکنه.


    +++خدایامامیخواستیم این بالن به دست توبرسه حالاکه نرسیدحداقل به دست بنده هاتم نرسه.

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • منِ ناشناس
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    یهویی نوشت

    تویه سریالی بودکه دختره عاشق نامزدش بود ولی نامزدش خلاف کاربود.موقعی که نامزدش مُردبلندبلندشروع کردن به گریه وزاری جلوی دیگران.بعدازمدتی که بادوست صمیمیش تنهاشدگفت بلندبلندگریه کردم که کسی نگه چون شوهرش خلاف کاربودازمُردنش ناراحت نشده همه بایدبفهمن که اون عاشق شوهرخلافکارش بوده.بعدتردختره بادرموندگی تموم گفت:((خیلی بده که آدم عاشق یه آدم بَدبشه)).

    عاشق جمله آخردختره شدم.شایدواسه خیلیااین جمله کلیشه ای باشه اماحرفش خیلی حرفِ دل بود.

    یه جمله ی دیگه هم هست که میگه:مزخرف ترین کاراینه که آدم عاشق یه آدم اشتباهی بشه.


    +من خدا رو بخاطربرآورده نکردن خیلی از آرزو های دوران بچگیم که فک میکردم خیلی حالیمه روزی هزاربارشکرمیکنم.

    ++ لانتوری چالش برگزارکردن وگفتن که وبلاگ هایی که به نظرمون خوبن ومیخونیمشون توی وبلاگ خودمون معرفی کنیم.خب منم دوتاوبلاگ مدنظرم هست که معرفیشون میکنم.

    1-اعترافات یک درخت

    2-لانتوری

     

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۲ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

    رازنوشت

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    من وخانوم میم وحالت تعجب


    یه همکلاسی دارم (خانوم میم)که همش منوخیلی جدی سرکارمیذاره ویه کاری میکنه من باحالت تعجب نگاش کنم وبگم راااست میگییی؟

    واونم هرهربخنده ودرحالی که سرشو روبه بالاتکون بده بگه نه :)

    بعدشم خودش باخنده ادامه میده ومیگه خیلی باحال میشی وقتی تعجب میکنی.

    بعدشم من میگم حالامثلاچه جذابیتی داره حالت تعجب من!



    مکالمه چندوقت پیش من وخانوم میم درحال رفتن به آموزش برای حذفین درس


    خانوم میم(بعدازسرکارگذاشتن من درحال خندیدن):میدونی من فقط وقتی با تواَم این همه میخندم؟

    من:واقعا؟

    خانوم میم:آره،راستی تو هم وقتی بامنی خوشحالی؟

    من(درحالی که دارم جلوی پامونگاه میکنم):نه،همش درعذابم :)


    +دیروز با دوستم(خانوم نون)رفتیم کناردریا ومن شیرینی قبولیم توی دانشگاه رو باسه ماه تاخیربهش دادم.اونم چه شیرینی،یه فلافل سلفی:)

    بعدش همونجا روی پله هانشستیم وساندویچ هامونوخوردیم من اونقدرساندویچمو پُر کرده بودم که آخراش نونش(معدل نان ساندویچ) منفجر شدودوستمم هِی میگفت این مردِ سودهم میکنه وقتی اینجوری ساندویچ پُر میکنی؟


    ++یه سوالی ذهنم و خیلی درگیرکرده:من که یه درس سه واحدی وحذف کردم وریاضی عمومی میانترم صفرشدم ودرسای دیگه ام رو هم تاحالانخوندم الان بجای درس خوندن چرامشغول پست گذاشتن و وبگردیم؟

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    جک و جونور های دانشگاه ما


    دیروز درخواست حذف اظطراری درس فیزیک رو دادم وتاالان نودونه درصد درخواستم تاییدشده وفقط مونده تاییدوزارت خونه.اگه درس فیزیکم حذف بشه یه حجم سنگین استرس از روی قلبم برداشته میشه ومیتونم یه نفس راحت بکشم.


    +این عکسی که دربالامشاهده میکنید رو امروزبعدازظهراز سه تا از سگ های دانشگاهمون گرفتم.همون طور که درعکس می بینیدهوای زمستانی شهرمابه گونه ای هست که سگ ها از گرمای آفتاب به خنکای سایه ی درخت هاپناه برده اتد.

    ++تازه امروز خودم و دوستم یه گربه سمور زشت وبدرریخت وچندش هم دیدیم وکلی حالمون بهم خورد.

    +++خوبی این سگ ها اینه که به کسی کاری ندارن و وحشی نیستن به قول مامانم سگ های تحصیل کرده اند بخاطرهمین مودبند.  :)


    ++++توی عکس سمت راست بین درختا اون صندلی آبی هارو نگاه کنید.این صندلیا خیلی دنجن وحال میده روشون بشینی.همه دانشجوهاعاشق این صندلی آبی هاهستن.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵

    شب تولدمنه:)

    کیک تولدمن


    امشب تولدمه ،تولدت مبارک من :)


    شب یلد عالی بودتوی دانشگاه واسمون جشن گرفتن وترکوندن خیلی برنامه طنز وشادواسمون اجراکردن وکلی دست زدیم وخندیدیم.کلی خوش گذشت بهمون.


    من دوستم طبقه اول جاگیرمون نیومدبخاطرهمین رفتیم طبقه دوم وچون واسمون مانیتورگذاشته بودکل کسایی که طبقه اول مینشستن رو میدیدیم.خودمو فاطی تومانیتورکلی ـشناپیداکردیم وبه حرکاتشون که ازشون بعیدبودخندیدیم.یه نمونه اش دیدن استادحل تمرین ریاضیمون بودکه یه سال بالاییه(ترم سه ایه)وکلاآدم آروم وجدی ای بود بعدماتو مانیتور دیدیم که همین مشغول پرتاب کردن موشک بود(اصلابهش نمی خورد ازاین کارابکنه)تازه تاموشکش رو پرتاپ میکردسمت بقیه برمیگشت سمت دوستاش ومیگفت یه موشک دیگه.یه جادیگه اش هم تاآهنگ شرو کردتندتند بایه حالت خاصی شروع کرد دست زدن. ماهم از اون بالا درحال ناردونه خوردن وخندیدن بهش بودیم  :)


    صب روز بعدازشب یلدارفتیم کیک تولدگرفتیم ویه روز جلوتر به پیشواز تولدم رفتیم.


    امروز سیل پیام تبریک بودکه ازسوی بانکی که توش پول دارم ودوستام سرازیرشدومن بیجنبه خوشحالِ خوشحال


    عصری بامامانم رفتیم بازار ویه دست کش قشنگ ویه پالتوی شیک واسم کادو خریدن.  :)


    +عکس کیک تولدمه که بعدازکلی گشتن تونستیم یه شیرینی فروشی پیداکنیم که کیک داشته باشه آخه شب قبلش شب یلدابودوهمه کیک هافروش رفته بود.


    ++عکسای تبریک تولدم در ادامه مطلبِ


  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • منِ ناشناس
    • پنجشنبه ۲ دی ۹۵
    موضوعات