قانون بیست دقیقه

امروز ساعت چهاربعدازظهرکلاس مبانی کامپیوترداشتم.بادوستام وبقیه ی هم کلاسی ها سرکلاس نشسته بودیم واز چهار هم گذشته بود ولی استادنیومد تااینکه ساعت چهار و بیست دقیقه شدواز اون جایی که ما دانشجوهای علاقه مندبه درس هستیم کلاس رو ترک کردیم و بخاطراینکه یه وقت خدایی نکرده تو راه آسانسور با استاد رو در رو نشیم همه ترجیح دادیم از پله ها بریم پایین.


+دانشکده ای که کلاس توش برگزارمیشد دو طبقه اس ولی از بس بزرگه مثل چهارطبقه میمونه وحساب کنید آسانسور خالی بود ما از پله هایی که تعدادشون اندازه پله های ساختمون چهارطبقه س اومدیم پایین وهرکسی رفت دنبال کار و زندگی خودش.


من به دوستم میگفتم مریم بیا از آسانسور بریم شاید یهو استاد اومد بعدواسه ما دوتا کلاس تشکیل میده بقیه غیبت میخورن کلی میخندیم:)  (البته به شوخی میگفتم چون خودم از اولین نفراتی بودم که از کلاس خارج شدم واز بیکارشدنمون خوشحال بودم).

بادوستم ده دیقه مسیر رو طی کردیم تارسیدیم کنار دریا و روی به لبه دیوار مانند رو به دریا نشستیم ومن گفتم تا یه عکس بگیرم (میخواستم بذارم تو وبلاگ ولی جلوی دوستم حرفی از وبلاگ واینکه وبلاگ نویسی میکنم تاحالانزدم).تاموبایلم رو از کیفم درآوردم دیدم از دوستم پیام رسیده که استادیرکلاسه0-0


من دوستم بعدازکلی خندیدن با دو خودمون رو رسوندیم به دانشگاه(فک کنم ساعت 5شده بود ونیم ساعت تاشروع کلاس بیشتر وقت نبود).خلاصه با هرجون کندنی بود جلوی خندیدنمون رو گرفتیم ورفتیم سرکلاس.من که سرم پایین بود ولبام رو بهم فشارمیدادم که صدای خنده ام بلندنشه واصلانگاه دوستمم نمیکردم چون اون موقع دیگه عمرا اگه میتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و دوستم نیز هم.

ازبس جلوی خندمون رو گرفته بودیم که حتی نمیتونستیم دهنمون رو باز کنیم وحرف بزنیم بخاطرهمین وقتی داشتیم دو قدمی استاد ردمیشدیم و اونم درسکوت داشت نگاهمون میکردقید سلام کردن باهاش رو زدیم.


بعداز کلاس دوستم گفت موقع واردشدن توی کلاس همه رگشته بودن و آماده خنددیدن بودن ولی دوستم اخم کرده بوده وپشت سرشم من سرم پایین بودبخاطرهمین همه خنده اشون رو قورت داده بودن.


+صبح واسه اولین کلاسمون که ادبیات بود هم بعداز ربع ساعت که استادنیومدهمه کلاس رو ترک کردیم ولی توی راهرو یهو استادجلومون ظاهرشدو گفت:کجا؟

یکی از پسرا که جلوتر ازهمه بودگفت:استادشمانیودین ما فکر کردیم شما کلاس رو اشتباهی رفتین بخاطرهمین اومدیم دنبال شما


(اخه فقط جلسه اول کلاسمون یجا دیگه بودولی الان چندجلسه از تغییرکلاس گذشته)

:)

ماهمه داشتیم یواش یواش میخندیدیم.استادگفت نه اشتباه نرفته بودم شما بریدمنم میام واینگونه بودکه ما بازهم رفتیم سرکلاس.

+فک کنم استادِ داشت میرفت دستشویی آخه نزدیک دستشویی جلومون ظاهرشد:)


++سی نفر دانشجو باکیف و وسایلمون داشتیم میرفتیم دنبال استادبگردیم.آیا این دلیل قانع کننده ای بود؟



  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • منِ ناشناس
    • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

    آدم وحوا

    استاد حقوق اجتماعی وسیاسی در حال توضیح دادن اینکه انسان موجودی اجتماعیست

    +استاد:انسان در اجتماع متولدمیشود،دراجتماع رشدمیکند ودراجتماع هم میمیرد.وهمیشه همین گونه است مگر درمورادی خاص مثل حضرت عیسی که دراجتماع تولد نشد(حضرت مریم موقع زایمان به بیرون از شهر رف بود)ولی حضرت عیسی هم در اجتماع رشدکرده ونمیتوان انسانی یافت که بدون قرار گرفتن دراجتماع رشدوپیشرفت کرده باشه.شمامیتونید مثالی خلاف این حرف بیارید؟

    _من(درحس حال خودم وباصدایی آروم):حضرت آدم و حوا :|

    وکلاسی که در کمتر از یک ثانیه منفجرشدازخنده:)

    +استاد رو به من در حال خندیدن:جوابت خیلی دندون شکن بود(ودرحال که درتعداد دندون ها که 32 دوتاس یا 28تاشک داشت)جوابت مثل مشت محکمی هر 28 تا دندنمون رو ریخت توی گلومون:)


    ++موقعی که استاداشت توضیح میداد قبل ازاینکه اسمی از حضرت آدم وحوا بیارم اصلا فکرشو هم نمیکردم که جوابم مچین واکنش طنزی داشته باشه:)

    خیلی سرکلاسش خوش گذشت.

    +++امروز توی کتابخونه دانشگاه قسمت اول شهرزادرو دانلودکردم.الین باربودفیلم شهرزاد میدیدم وقسمت اولش که خیلی خوب بود.فردااگه شدمیرم قسمت های دیگه اش رو هم دانلودمیکنم.

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    بعدازمدت ها

    * اصلاح شد.

    این روزا همش درگیر دانشگاهم وتمام زندگیم خلاصه شده توی دانشگاه رفتن،درس خوندن وکلاس سنگ نوردی.
    از شنبه تا چهرشنبه کلاس دارم و یک شنبه ها وسه شنبه ها روز مُردنِ منه اخه از ساعت هشت صبح تا هفت ونیم شب کلاس دارم(ساعت هفت صبح از خونه میزنم بیرون وساعت نُه شب میرسم خونه)البته خودم خواستم که برنامه ام اینجوری باشه اخه همش وقتم پُرِ و وقتی واسه فکروخیالای الکی وناراحت شدن های الکی ندارم ویه ذره وقتی هم که دارم مجبورم درس بخونم.

    ریاضی همزمان با استاد دارم میخونم واین خیلی خوب نتیجه داده تاحالا وخیلی چیزای جدید یادگرفتم.ترم قبل ریاضی نمره میانترم و پایانترمم تقریبا صفربودچون اصلا درس نمیخوندم وفک میکردم ریاضی وکتاب حسابگان غول های بی شاخ ودم هستندولی الان میبینم که واقعااین جوری نبود.البته خوب درس دادن استادمون هم که خاوم هستندو خیلی هم مهربونن بی تاثیرنبوده تااینجای کار.

    فیزیک استادش جدیدِ واولین ترمی هست که اومده دانشگاه ما.تاحالافقط یه جلسه اومده سر کلاس وفعلا نظرخاصی نمیتونم درموردش بگم فقط درهمی حدبگم که بهش میخورداستادخوبی باشه.



    خیلی حرفا واسه گفتن هست ولی خستگی اجازه نمیده اخه فرداهم صبح زودکلاس دارم وبایدبرم بخوابم.

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

    میرم که از دیوانه بازی دست بردارم


    قبل شروع بایدبگم که عنوان این پست برمیگرده به تصمیمی که همین چنددقیقه پیش گرفتم وبایدباهاش کناربیام(نمیدوم میتونم یانه)وهیچ ربطی به خاطراتی که مینویسم نداره(شایدم داشته باشه ولی خب کسی متوجه نخواهدشدمطمئننا).


    دیروز بافاطمه رفتیم دانشگاه،اوین کلاسمون فارسی عمومی بود.حدودبیست نفراومده بودن واستادمون هم استادخوبی بودوگفت هرکس هرشعری که بلدِ بخونه که منم دو شعرخوندم که درادامه مطلب میذارمشون.موقع خوندنشون خیلی استرس داشتم آخه از حرف زدن تو کلاس دانشگاه جلوی دیگران خیلی جالت میکشم ویکی از ترسناک ترین کابوسام ارائه هایی هستندکه ترم بعدگریبان گیرم میشن.میخوام تلاشموبکنم تا توکلاس ادبیات بتونم توی بحث هاشرکت کنم وخجالتم از بین بره.

    +فاطمه دوستم میگه وقتی استرس داری(مثل دیروز سرکلاس فارسی یا ترم قبل سرکلاس انگلیسی)تُن صدات بلندمیشه.که البته خودمم قبول دارم وحتمابایدتموم تلاشمودرجهت رفع ای مشکل انجام بدم.اخه وقتی استرس دارم یاخجالت میکشم صدام میگیره ونمیتونم حرف بزنم بخاطرهمین موقع حرف زدن برای اینکه صدام دربیادمجورم بلندترحرف بزنم(البته نه خیلی بلندا...ولی خب بلندِ دیگه)

    شنبه توی گروه کلاسیمون بچه هاگفتن کلاساتشکیل نمیشه وخیلی ها هم گفتن نمیان دانشگاه.منم پرسیدم که واقعایعنی تعطلیله ویکشون گفت:بله(همین یکیشون چون فکر میکرد دانشگاه تعطیله قصدنداشت این هفته رو بیاد دانشگاه).
    منم گفتم:کی گفت که تعطیلِ(میخواستم مطمئن شم)
    و اونم گفت:بچه هاگفتن...حالاشمامیخوای یکم تحقیق کن تامطمئن بشید(نمیدونم مسخه کرد یاجدی گفت...ولی بهش نمیخوره آدمی باشه که مسخره که).
    گذشت ومن یکشنبه بادوستم گفتیم پوسیدیم ازبس توخونه موندیم بیابریم دانشگاه فوقش کلاساتشکیل نمیشه،میریم کناردریا.که دانشگاه دوتاازکلاسای صبح تشکی شد وبعدش چون حوصلمون نبودبمونیم واسه کلاسای بعدزظهربخاطرهمین اومدیم خونه.
    بعداز دانشگاه تو گروه کلاسیمون پیام دادم وگفتم :((امروز کلاس تشکیل شد وهرکلاسم بیست نفری اومده بودن ودانشگاهم تعطیل نیست)).

    امروز صبح موقعی که داشتم وارددانشکده علوم پایه میشدم دیدم همونی که گفته بود بریدتحقیق کنید تامطمئن تر بشیدهم اومده بود دانشگاه (توکلاس من نبود)ولی در کل کلاساتشکیل نشد :(  (الان بنظرتون این فرد منو فحش میده که اول صبح کشوندمش دانشگاه؟)
    +یعنی چندنفردیگه بخاطرپیام(دانشگاه تعطیل نیست )من اومدن دانشگاه ومنونفرین کردن؟

    ++فرداهم قصد دارم برم دانشگاه چون چندتااز کلاسای فردا رو مطمئنم که تشکیل میشن.
    +++از قورباغه های دانشگاه عکس گرفتم(کلیــــــــک).

    ++++تو دانشگاه ما برعکسِ...هفته ی اول دانشجوسرکلاس حاضرمیشه ولی استادنمیاد.

    +++++امروز با دوستم مریم رفتیم کناردریا(نزدیک دانشگاهمون).

       
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

    ترم دو

    فرداترم جدیددانشگاهم شروع میشه.خیلی هیجان دارم آخه دانشگاهمون رو خیلی دوست دارم.قصددارم این ترم شروع کنم به خوب درس خوندن وتلافی درس نخوندن های ترم یک رو دربیارم.چقدراین یک هفته ای که دانشگاه نرفتم دلتنگ دانشگاه شدم.
    +چندوقت پیش تو دانشگاهمون قورباغه ویه پرنده ی گنده شبیه جغد دیدم.یکی ازدوستامم میگفت راسو دیده0_0
    :)
    +ساعت چهارکلاس سنگ نوردی دارم:)


    بعدا نوشت:(ساعت22:19)متاسفانه خبردارشدم که این هفته دانشگاه تعطیله(البته دانشجوهانمیخوان برن)ولی منو دوستم قرارفرداصبح بریم ببینیم چه خبره:)
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • منِ ناشناس
    • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

    یه روز پرانرژی

    دیروز مثل روزهای قبل خیلی عادی رفتم کلاس سنگ نوردی.هوا پاییزی بود وخیلی انرژی زا.همیشه اول کلاس ده دقیقه یا یه ربع دو میزنیم.دیروز بعداز دو زدن تو همون حالت حرکت کردن نرمش کردیم که بارون شروع شد.صدای بارون موقعی که به سقف باشگاه میخورد واقعاقشنگ بود.به قول یکی از دوستام برامون موسیقی هم داره پخش میشه :)

    من چهارماه بخاطرتداخل کلاسای دانشگاهم باکلاسای سنگ نوردیم فقط چهارشنبه هامیرفتم باشگاه وچون تمرینم کم بودپیشرفتمم کم بود ولی خداراشکر اُفت نداشتم.تو یه قسمتی از مسیر که بهش میگیم طاق مونده بودم وچون قدرت بدنی زیادوتمرین کردن مرتب میخواست نمی تونستم اون مسیر رو ردکنم وی دیروز بانرمشی که باموسیقی بارون همراه بودواین چندوقت بخاطر تعطیلات بین دو ترم مرتب میرفتم باشگاه به طورغیرمنتظره(خودمم انتظارنداشتم)باطناب آزادتونستم اونمسیر رو ردکنم.اون موقع احساس لذت،ترس،قدرت،استرس،هیجان و... باهم قاطی شده بود و یه انرژی مضاعفی گرفته بودم که خیلی لذت بخش بود.خدایا هزاران هزاربارشُکرت.


    +زن داییم دیروز زایمان کرد که خداراشکرحال بچه اش خوبه ولی حال خودش اصلاخوب نیست.لطفا واسش دعاکنید.


    *تصویربالا عکس کفش سنگ نوردیم.(کلیـــــــــک).

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • منِ ناشناس
    • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

    برنامه نویس باس خلاق باشه


    امروز وقت انتخاب واحدم بود.درعرض5دقیقه کلاسای اصلی پُرشدن ومن همه کلاسایی که میخواستم گرفتم غیرازفیزیک که اون استادوکلاس دلخواهم پُرشده بودومجبوزشدم یه ساعت دیگه بگیرم که استادشم مشخص نیست هنوز.

    +عکس رو که میبینیدمکالمه همکلاسی های منِ ِ. همون طورکه توعکس هم پیداس یکی از همکلاسیا خلاقیت به خرج داده و واسه شکلک خنده کدنوشته.(کسایی که یکم زبان سی بلدباشن متوجه مفهوم استیکرمیشن).خیلی کارش باحال بود.
    :)

    *برای دیدن عکس دروضوح تصویربهتر برروی عکس دوبارکلیک کنید.
  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵

    در واشد وپاشیدنسیم هیجانش




    دیروز عصر باصمیمی ترین دوستم نیلوفر رفتیم کناردریا.دریا آب پُر بود(مَد)وهواهم بارونی که یهوبارون شدیدشدومابیخیال واسه خودمون زیربارون راه می رفتیم وکِیف دنیارو میبردیم وصحبت میکردیم.بعدشم رفتیم بستنی وسمبوسه خوردیم وچون بارون بود بستنیمون خیس شدوزود آب شدولی عجیب بهمون چسبید.ازچهارعصرتاهفت ونیم شب واسه خودمون درمورد رازهامون حرف زدیم.

    توپست قبل درموردنمره ریاضی ومشروط شدنم گفته بودم.دیشب آخرای شب تصمیم قطعی گرفتم که برم دانشگاه و درموردنمره بادوتااز استاداحرف بزنم (یکی استادریاضی ویکی هم استادمبانی کامپیوتر)وخیلی هم میترسیدم.حتی صبح ازترس نحوه برخورداستادا از سردرد دچارچشم درد شدم.
    از استادریاضی میترسیدم چون همیشه سرکلاس استادمهربونی بودولی این مدلی نمره داده بود وسفت وسخت ایستاده بودومیگفت نمیتونه نمره ارفاق کنه وازاستادمبانی کامپیوترهم میترسیدم چون استاد جدی ای بود وبرخوردی تابه حال باهاش نداشتم وروز تحوی پروژهم بودوپروژه هم نساخته بودم ومیخواستم درموردنمره هم باهاش حرف بزنم.
    ولی صبح که رفتم دانشگاه یکراست بادوستم فاطمه رفتیم سمت اتاق ریاضی ولی استادتاتاقش نبود.موقع برگشت استادروتوحیاط دیدیم که فاطمه رفت کناری ایستادومنم رفتم بااستادصحبت کنم.مثل قبلا مهربون بود و وقتی گفتم سه شدم واگه میشه دونمره بهم بدیدتامشروط نشم گفت امروز میخوام به همه نمره اضافه کنم وبهت بیشتراز دو نمره اضافه میکنم واخرسرهم گفت برو خوشحال باش.از خوشحالی مُردَم.

    +ریاضی نمره ام رو از سه به هفت ونیم تغییرداد.مرسی استاد.
    ++مبانی کامپیوترهم گفت بانمره نُه میندازه که معدلم زیادپایین نیاد.
    +++راهرو سرسبز وزیبای دانشکده ادبیات(البته تو عکس زیادخوب نشده ولی تو واقعیت که خیلی قشنگِ)(کلیــــــــک)(پنجره ومنظره ی رو به آن که درعکس ابتدای پست نشان داده شده واقعاجذابِ).
    ++++اون ساختمونی که اون آخر ازپشت درختا یه ذره اش پیداس،ساختمون درحال ساخت دانشکده مهندسیِ که دارن  جدیدتروبزرگتر از دانشکده مهندسی کنکونی واسه مامیسازن.
    +++++خدایا بخاطرهمه چی شکرت.
  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • منِ ناشناس
    • شنبه ۹ بهمن ۹۵

    مکالمه من واستاد ریاضی

    +ریاضیات گسسته بانمره ی 12.75 پاس شدم.ازخوشحالی نمیدونم چیکارکنم.مرررسی استاد.

    ++مکالمه منو استاد ریاضی ساعت دو نصفه شب تو تلگرام(من درحال گریه وبه زور تایپ کردن)....(کلیــــــــــک) و (کلیــــــــک) و (کلیــــــــک).

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵

    ضدحال زد

    زبان انگلیسی هم 18.5 شدم وبا حساب سرانگشتی که کردم گفتم اگه سه تادرس دیگه بهم نُه بدن مشروط نمیشم ولی همین یک ساعت پیش تو سامانه نگاه کردم ودیدم استاد ریاضی عمومی بهم داده سه.

    کمرموشکست.درخواست تجدیدنظردادم (کلیــــــک)وگفتم که اگه میشه بانمره نُه بندازتم ولی فک نکنم قبول کنه.استادخنده رویی بودتو کلاس واین خنده رو بودنش همیشه منومیترسوند وحالاهم که دلیل ترسای اون موقع ام رو فهمیدم.اصلا ازش توقع نداشتم.

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵
    موضوعات