من ودوستم

امروز صبح اولین کلاسم فارسی عمومی بود.قبلاهم گفتم من زیادروم نمیشه توکلاس حرف بزنم واستادهم منوصدانمیزنه کلا.

استادش جوریه که همیشه تعریف جنس زن میده وتقریباازمردهابدگویی میکنه بااینکه خودش مردِ.وکلابه دختراخیلی نگاه میکنه جوری که آدم یکم چندشش میشه.اگه قبل ازانتخاب واحددیده بودمش اصلاباهاش کلاس نمیگرفتم.بیشتردخترایی رو توکلاس صدامیزنه که مانتوکوتاه وآرایش غلیظ کردن.منم چون چادریم ویکی از دوستامم مانتوییِ ولی حجابشورعایت میکنه روکلانادیده میگیره.بعداستادِ طرز نگاه کردنش جوری که موقعی که یکی رو صدامیزنه همزمان به ده نفرنگاه میکنه وهر ده نفرمیگن استادبامنی؟

من وهمین دوستم همیشه کنارهم میشینیم.امروز استادِ گفت خانوم شما؟

من سرم آوردم بالادیدم داره منونگاه میکنه بخاطرهمین فوراسرم رو آوردم پایین و خودمو زدم به کوچه علی چپ.دوباره استادِگفت هانوم باشمام.دوباره خیلی ریزسرموآوردم بالاودیدم بعله داره منو نگاه میکنه بخاطرهمین باخودم گفتم صددرصدبامنِ.دوستمم فک کرده بوداستادبااونِ وخیلیای دیگه نیزهم.هیچی دیگه منم میخواستم خوندن داستان رو از خودم دورکنم بخاطرهمین به دوستم گفتم استادباتوِ.دوستمم فک کردواقعاراست میگم بخاطرهمین نگاهاستادکردوباعجزگفت استادبامینین؟

ودرهمین لحظه بودکه استادگفت نه بااون خانوم ص هستم:)

بعدکه به دوستم ماجرا روتعریف کردم وگفتم بخاطراینکه خودم نخونم الکی گفتم استاد باتوِ اینقدرحرص خورد وگفت دفعه دیگه استادواقعاصداشم بزنه حرف نمیزنه:)

هنوزم که هنوزِ یادکلاس صبح می افتم خندم میگیره ولی حیف که الان توکتابخونه دانشگاهم ونمیتونم بلندبلندبخندم:)

+دلم نمیخواست یکی ازهمکلاسی هاموببینم بخاطرهمین موقع انتخاب واحدهمش دعامیکردم توکلاسم نباشه.وقتی وسطای بهمن ترم شروع شددیدم خبری ازش نیست وکلی خوشحال شدم که نیست.وتاهمین هفته قبلم دلم خوش بود.تااینکه امروزمتوجه شدم تودوتاازکلاسام بوده وهست ومن متوجه اش نشدم.


  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • منِ ناشناس
    • يكشنبه ۳ ارديبهشت ۹۶

    خداوندا

    Image result for ‫عکسنوشته دعا‬‎

    سلام

    واسه دوتامشکل به دعای خیرتون شدیدا محتاجم.میشه واسم دعاکنید؟

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

    عیدامسال

    کارت تبریک عید نوروز جدید

    سلام

    سال نومبار باشه.امیدوارم سال خوب وپربرکتی داشته باشین.

    عیدامسال خوب شروع شد.تقریبامیشه گفت عجیب شروع شد.بعداز سال تحویل پیام تبریک از دخترعموم دیدم که مدت هابودکه تقریبامیشه گفت قطع ارتباط کردیم(بخاطرمشکلی که بینمون پیش اومد)اگه توخیابون اگه به طوراتفاقی همدیگه رو میدیدیم باهم سلام میکردیم ولی دیگه باهاش رفت وآمدی نداشتم.منم واسش یه پیام تبریک فرستادم.فقط همین.نه بیشترونه کمتر.

    بعداز سال تحویل وقتی رفتم توتلگرام به طور بچگانه واحمقانه ای توقع داشتم پیام تبریک یه نفر روببینم ولی خب بجاش پیام تبریک کسی رو دیدم که نه منو دیده ونه من دیدمش ونه هیچگونه ارتباط دیگه ای.واصلا دلیلی واسه اینکه عید رو تبریک بگه نمیدیدم وبخاطرهمین جواب پیام تبریکش رو ندادم وپیامش رو حذف کردم.بدشم واسه همکلاسی های دانشگاهم پیام تبریک فرستادم.

    بعداز تلگرام رفتم سراغ واتس آپ.وجواب تبریکای دوستام رو دادم.دراین بین دیدم که یه شماره ی ناشناس هم بهم پیام داده وعید رو تبریک گفته.منم بهش تبریک گفتم وپرسیدم:شما؟

    +فرشته ی تنها

    من:فرشته ی تنها؟نمی شناسم.

    +منظورم فرشته ی آسمونه که خیلی تنهاس.

    (من دیگه حرفی نزدم اینجا)

    +میتونیم باهم درارتباط باشیم.

    من:قطعا نه.

    +اونوقت چرا؟

    (من دیگه اصلا پیامی نفرستادم واون بودکه ادامه میداد)

    +چرا؟

    +کجایی؟



    ***شماره ناشناس رو saveکردم ببینم از روی عکس پروفایل تلگرامش میتونم بفهمم کیه یانه.که دیدم اسمش رو زدهRiahوعکس پروفایلشم دخترونه اس.واقعااین چه رفتاریه؟چرایه دختر بایدبه یه شماره الکی پیام بده وبگه بیا دوست شیم؟رو چه حسابی اخه؟


    ****پارسال این موقع ها فکرشم نمیکردم که اسال این موقع ها درآرامش باشم و دلم شادباشه:)

    خدایاشکرت.


  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • منِ ناشناس
    • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

    خدایامرسی

    Image result for ‫عکس نوشته خدایا‬‎

    سال95واسه من سال تجربه متفاوت ترین هابوده.متفاوت از این جهت که اصلا فکرنمیکردم یه روزی تجربه اشون کنم.تجربه هایی مثل قبول شدن توی دانشگاه موردعلاقه ام(پارسال همین موقع ها استرس کنکور داشت منواز پادرمیآورد)،رفتن به کلاس سنگنوردی(اصلا فکرشونمیکردم که یه روز سنگنوردی کنم.آرزوی محالی به نظرمیرسید)،دیدن کسی که به ذهنمم خطورنمیکردیه زمانی برسه که این همه ببینمش.
    خدایا واقعانمیدونم واسه این همه حس خوبی که بهم دادی چطوری ازت تشکرکنم.خدامرررسی واسه مهه چیوخیلی دوستت دارم.
    +خداسال 96هوای همه رو داشته باش.مرسی مهربونم.
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • منِ ناشناس
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    این روزای قبل از عید


    به احتمال زیادپنج شنبه عصر بادوستم نیلوفر بریم کنار دریا وفلافل سلفی بخوریم.(از همون ساندویچ فروشای دست فروشی که روی به روی میداف هستن.به قول مریم میخوایم بریم جلوی میداف).

    این چند روز درس رو کلا تعطیل کرده بودم ونشسته بود پای شهرزاد دیدن.روزی چهار یا پنچ قسمت نگاه میکردم.فقط دو قسمت دیگه مونده که اونو را دیگه فرانگاه میکنم.واقعا فیلم قشنگیه.


    امروز آخرین روزی بودکه رفتم دانشگاه.کلاسا خلوت بودن و خیلیا رفته بودن شهرشون.دانشگاه شلوغ رو خیلی بیشتر دوست دارم. دانشگاه با دانشجوهاشِ که جون میگیره.


    +سال قبل این موقع ها استرس کنکور و خیلی چیزای دیگه رو داشتم.کارم شده بود هرشب گریه کردن از این آینده نامعلومی که همش قراره به وسیله ی کنکور رقم بخوره.یه در صد هم به این روزا فکر نمیکردم.به اینکه دانشگاهی که خیلی دور از دسترس میدیدمش الان شده خونه دومم.ومن چقدر عاشق این خونه دومم هستم.خدایا خیلی چاکرتم.مرسی مهربونم.


    ++میداف ی رستوران بزرگ وتاپِ که غذاهای خیلی خوشمزه وگرونی داره و من مریم پول نداریم که بریم همچین رستورانی(یعنی داریما ولی خب که دلش میاد پول چند ماتوجیبیشو که قصد داره باهاش  یه انگشترظریف طلابخره رو ناقص کنه فقط واسه یه پُِرس غذا).روبروی میداف فلافی فروشی سلفی هست که همیشه میریم اونجا ساندویچ میگیریم وخداییش کِیف دنیا رو هم میبریم:)


    *عکس هایی که تواین پست گذاشتم رو چندهفته قبل که بانیلوفررفته بودیم کنار دریا گرفتم.صبح بود وهوا عالی.


  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲ ]
    • منِ ناشناس
    • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵

    what is love?


    سرکلاس ادبیات بحث سر فروغ فرخزادوزندگیش بود.اینکه مادرفروغ فردی مذهبی بوده واوضاع جامعه واسش مهم نبوده وپدرفروغ هم فردی نظامی بوده واون هم به اوضاع دور واطراف وجامعه اهمیتی نمیداده (مثلا واسشون مهم نبوده ایران جنگ بشه ،نشه و...)وخواهرش هم .....

    میگفت فروغ شرایط زندگی سختی رو گذرونده وتحت فشاروخفقان جوی بوده که پدرسخت گیرش واسش درست کرده بوده وکسایی هم که به شعرفروغ علاقه دارن اکثرشون همچین شرایط سختی رو گذروندن یا زندگی سختی دارن.(البته جوری میگفت که انگارهمه طرفداری فروع این جورین).


    من سرکلاس روم نمیشه حرف بزنم (وحرف هم نمیزنم)وگرنه واسه این توضیح استادمون خیلی حرفا داشتم مثلااینکه مگه میشه طرف نظامی باشه و به اوضاع جامعه اش اهمیت نده؟مگه میشه بخوان به کشورت حمله کنن بعداون نظامیه بیخیال بگه خب به من چه؟مگه میشه یه مادر فقط به صرف اینکه به مذهبش اهمیت میده اِرق ملی نداشته باشه ونسبت به کشور وجامعه اش اهمیت نده؟

    من خودم از طرفدارای شعر فروغم وحتی طرفدارخودفروغم ولی همچین توصیفی از خانواده اش رو قبول ندارم من نمی گم پدرش بداخلاش وخشک وجدی نبوده ولی اینکه کل خاندانش رو ادمای بیخیال نسبت به همه چیرنشون بدیم رو قبول ندارم.

    من هیچوقت در شرایطی مشابه فروغ نبودم ولی از دوم راهنمایی کتاب فروغ رو خریدم والان چندساله که شعرای فروغ رو میخونم چون عاشق حس زنانه ی شعراشم.چون شعراش پر از احساسِ.حتی آدم غمگینی هم نبودم ولی خب شعرای فروغ خاصِ.ریتم شعراش رو دوست دارم.بعداین استاده با اطمینان میگه طرفدارای فروغ کسایی که زندگی سختی دارن.


    ازبحث بالا میگذریم.میریم سراغ یه مطلبی که هیچوقت واسش یه جواب پیدانکردم.

    خیلی اوقات وبلاگ کسایی رو خوندم که درمورد عشقی یک طرفه نوشته بودن که واقعی بودن اون عشق وحس وحال بدِشون واینکه زندگیشون چقدرسخت شده رو از طریق نوشته هاشون میشد فهمیدو درک کرد.

    ولی همیشه واسم یه سوال هایی پیش اومده مثلا:

    1-من خودم عشق تو یه نگاه(یااصلاهرعشقی)رو قبول دارم؟

    2-اونقدرشجاع هستم که خیلی از موقعیتای زندگیم رو بخاطر یه عشقی که سرانجام نداره از دست بدم؟(مثل دختر26 ساله ای که عاشق یه پسر بود ولی خب اون پسر ازدواج کرده بود واون دختر دیگه علاقه ای به ازدواج کردن نداشت وموهاش داشت سفیدمیشدو..)

    3-آیااحتمال میدم که عاشق بشم؟

    4-آیاکسی احتمال داره علشق من بشه؟


    واما پاسخ این سوال ها:

    1-قبول دارم عشق میتونه وجود داشته باشه هرچندکم باشه ولی عشق تو یه نگاه رو اصلا قبول دارم مگه میشه آدم یو یکی رو ببینه ویهویی تر عاشقش بشه؟اصلا اینو قبول ندارم.

    2-اول از همه بگم منظورم از عشق همون عشق قبل از ازدواج اونم از نوع درستشه(نه آبکی بین دختر وپسرای....).

    در پاسخ به سوال دوم بایدبگم که من اونقدر شجاع نیستم مثل اون دختر26ساله.نمیتونم داغدارکسی باشم که هیچوقت متوجهم نبوده.

    3-قبل از ازدواجم هرگز چنین احتمالی نمیدم:)

    4-مطمئنناخیر:)


    *خوشحال میشم پاسخ شما رو نسبت به این چهارتاسوال بدونم.

    +عکس رو همین الان از داخل جلدکتاب فروغم گرفتم. شعرش از فروغ وزحمت بازنویسیش از منه:)

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • منِ ناشناس
    • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

    قانون بیست دقیقه

    امروز ساعت چهاربعدازظهرکلاس مبانی کامپیوترداشتم.بادوستام وبقیه ی هم کلاسی ها سرکلاس نشسته بودیم واز چهار هم گذشته بود ولی استادنیومد تااینکه ساعت چهار و بیست دقیقه شدواز اون جایی که ما دانشجوهای علاقه مندبه درس هستیم کلاس رو ترک کردیم و بخاطراینکه یه وقت خدایی نکرده تو راه آسانسور با استاد رو در رو نشیم همه ترجیح دادیم از پله ها بریم پایین.


    +دانشکده ای که کلاس توش برگزارمیشد دو طبقه اس ولی از بس بزرگه مثل چهارطبقه میمونه وحساب کنید آسانسور خالی بود ما از پله هایی که تعدادشون اندازه پله های ساختمون چهارطبقه س اومدیم پایین وهرکسی رفت دنبال کار و زندگی خودش.


    من به دوستم میگفتم مریم بیا از آسانسور بریم شاید یهو استاد اومد بعدواسه ما دوتا کلاس تشکیل میده بقیه غیبت میخورن کلی میخندیم:)  (البته به شوخی میگفتم چون خودم از اولین نفراتی بودم که از کلاس خارج شدم واز بیکارشدنمون خوشحال بودم).

    بادوستم ده دیقه مسیر رو طی کردیم تارسیدیم کنار دریا و روی به لبه دیوار مانند رو به دریا نشستیم ومن گفتم تا یه عکس بگیرم (میخواستم بذارم تو وبلاگ ولی جلوی دوستم حرفی از وبلاگ واینکه وبلاگ نویسی میکنم تاحالانزدم).تاموبایلم رو از کیفم درآوردم دیدم از دوستم پیام رسیده که استادیرکلاسه0-0


    من دوستم بعدازکلی خندیدن با دو خودمون رو رسوندیم به دانشگاه(فک کنم ساعت 5شده بود ونیم ساعت تاشروع کلاس بیشتر وقت نبود).خلاصه با هرجون کندنی بود جلوی خندیدنمون رو گرفتیم ورفتیم سرکلاس.من که سرم پایین بود ولبام رو بهم فشارمیدادم که صدای خنده ام بلندنشه واصلانگاه دوستمم نمیکردم چون اون موقع دیگه عمرا اگه میتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و دوستم نیز هم.

    ازبس جلوی خندمون رو گرفته بودیم که حتی نمیتونستیم دهنمون رو باز کنیم وحرف بزنیم بخاطرهمین وقتی داشتیم دو قدمی استاد ردمیشدیم و اونم درسکوت داشت نگاهمون میکردقید سلام کردن باهاش رو زدیم.


    بعداز کلاس دوستم گفت موقع واردشدن توی کلاس همه رگشته بودن و آماده خنددیدن بودن ولی دوستم اخم کرده بوده وپشت سرشم من سرم پایین بودبخاطرهمین همه خنده اشون رو قورت داده بودن.


    +صبح واسه اولین کلاسمون که ادبیات بود هم بعداز ربع ساعت که استادنیومدهمه کلاس رو ترک کردیم ولی توی راهرو یهو استادجلومون ظاهرشدو گفت:کجا؟

    یکی از پسرا که جلوتر ازهمه بودگفت:استادشمانیودین ما فکر کردیم شما کلاس رو اشتباهی رفتین بخاطرهمین اومدیم دنبال شما


    (اخه فقط جلسه اول کلاسمون یجا دیگه بودولی الان چندجلسه از تغییرکلاس گذشته)

    :)

    ماهمه داشتیم یواش یواش میخندیدیم.استادگفت نه اشتباه نرفته بودم شما بریدمنم میام واینگونه بودکه ما بازهم رفتیم سرکلاس.

    +فک کنم استادِ داشت میرفت دستشویی آخه نزدیک دستشویی جلومون ظاهرشد:)


    ++سی نفر دانشجو باکیف و وسایلمون داشتیم میرفتیم دنبال استادبگردیم.آیا این دلیل قانع کننده ای بود؟



  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • منِ ناشناس
    • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

    آدم وحوا

    استاد حقوق اجتماعی وسیاسی در حال توضیح دادن اینکه انسان موجودی اجتماعیست

    +استاد:انسان در اجتماع متولدمیشود،دراجتماع رشدمیکند ودراجتماع هم میمیرد.وهمیشه همین گونه است مگر درمورادی خاص مثل حضرت عیسی که دراجتماع تولد نشد(حضرت مریم موقع زایمان به بیرون از شهر رف بود)ولی حضرت عیسی هم در اجتماع رشدکرده ونمیتوان انسانی یافت که بدون قرار گرفتن دراجتماع رشدوپیشرفت کرده باشه.شمامیتونید مثالی خلاف این حرف بیارید؟

    _من(درحس حال خودم وباصدایی آروم):حضرت آدم و حوا :|

    وکلاسی که در کمتر از یک ثانیه منفجرشدازخنده:)

    +استاد رو به من در حال خندیدن:جوابت خیلی دندون شکن بود(ودرحال که درتعداد دندون ها که 32 دوتاس یا 28تاشک داشت)جوابت مثل مشت محکمی هر 28 تا دندنمون رو ریخت توی گلومون:)


    ++موقعی که استاداشت توضیح میداد قبل ازاینکه اسمی از حضرت آدم وحوا بیارم اصلا فکرشو هم نمیکردم که جوابم مچین واکنش طنزی داشته باشه:)

    خیلی سرکلاسش خوش گذشت.

    +++امروز توی کتابخونه دانشگاه قسمت اول شهرزادرو دانلودکردم.الین باربودفیلم شهرزاد میدیدم وقسمت اولش که خیلی خوب بود.فردااگه شدمیرم قسمت های دیگه اش رو هم دانلودمیکنم.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    بعدازمدت ها

    * اصلاح شد.

    این روزا همش درگیر دانشگاهم وتمام زندگیم خلاصه شده توی دانشگاه رفتن،درس خوندن وکلاس سنگ نوردی.
    از شنبه تا چهرشنبه کلاس دارم و یک شنبه ها وسه شنبه ها روز مُردنِ منه اخه از ساعت هشت صبح تا هفت ونیم شب کلاس دارم(ساعت هفت صبح از خونه میزنم بیرون وساعت نُه شب میرسم خونه)البته خودم خواستم که برنامه ام اینجوری باشه اخه همش وقتم پُرِ و وقتی واسه فکروخیالای الکی وناراحت شدن های الکی ندارم ویه ذره وقتی هم که دارم مجبورم درس بخونم.

    ریاضی همزمان با استاد دارم میخونم واین خیلی خوب نتیجه داده تاحالا وخیلی چیزای جدید یادگرفتم.ترم قبل ریاضی نمره میانترم و پایانترمم تقریبا صفربودچون اصلا درس نمیخوندم وفک میکردم ریاضی وکتاب حسابگان غول های بی شاخ ودم هستندولی الان میبینم که واقعااین جوری نبود.البته خوب درس دادن استادمون هم که خاوم هستندو خیلی هم مهربونن بی تاثیرنبوده تااینجای کار.

    فیزیک استادش جدیدِ واولین ترمی هست که اومده دانشگاه ما.تاحالافقط یه جلسه اومده سر کلاس وفعلا نظرخاصی نمیتونم درموردش بگم فقط درهمی حدبگم که بهش میخورداستادخوبی باشه.



    خیلی حرفا واسه گفتن هست ولی خستگی اجازه نمیده اخه فرداهم صبح زودکلاس دارم وبایدبرم بخوابم.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • منِ ناشناس
    • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

    میرم که از دیوانه بازی دست بردارم


    قبل شروع بایدبگم که عنوان این پست برمیگرده به تصمیمی که همین چنددقیقه پیش گرفتم وبایدباهاش کناربیام(نمیدوم میتونم یانه)وهیچ ربطی به خاطراتی که مینویسم نداره(شایدم داشته باشه ولی خب کسی متوجه نخواهدشدمطمئننا).


    دیروز بافاطمه رفتیم دانشگاه،اوین کلاسمون فارسی عمومی بود.حدودبیست نفراومده بودن واستادمون هم استادخوبی بودوگفت هرکس هرشعری که بلدِ بخونه که منم دو شعرخوندم که درادامه مطلب میذارمشون.موقع خوندنشون خیلی استرس داشتم آخه از حرف زدن تو کلاس دانشگاه جلوی دیگران خیلی جالت میکشم ویکی از ترسناک ترین کابوسام ارائه هایی هستندکه ترم بعدگریبان گیرم میشن.میخوام تلاشموبکنم تا توکلاس ادبیات بتونم توی بحث هاشرکت کنم وخجالتم از بین بره.

    +فاطمه دوستم میگه وقتی استرس داری(مثل دیروز سرکلاس فارسی یا ترم قبل سرکلاس انگلیسی)تُن صدات بلندمیشه.که البته خودمم قبول دارم وحتمابایدتموم تلاشمودرجهت رفع ای مشکل انجام بدم.اخه وقتی استرس دارم یاخجالت میکشم صدام میگیره ونمیتونم حرف بزنم بخاطرهمین موقع حرف زدن برای اینکه صدام دربیادمجورم بلندترحرف بزنم(البته نه خیلی بلندا...ولی خب بلندِ دیگه)

    شنبه توی گروه کلاسیمون بچه هاگفتن کلاساتشکیل نمیشه وخیلی ها هم گفتن نمیان دانشگاه.منم پرسیدم که واقعایعنی تعطلیله ویکشون گفت:بله(همین یکیشون چون فکر میکرد دانشگاه تعطیله قصدنداشت این هفته رو بیاد دانشگاه).
    منم گفتم:کی گفت که تعطیلِ(میخواستم مطمئن شم)
    و اونم گفت:بچه هاگفتن...حالاشمامیخوای یکم تحقیق کن تامطمئن بشید(نمیدونم مسخره کرد یاجدی گفت...ولی بهش نمیخوره آدمی باشه که مسخره کنه).
    گذشت ومن یکشنبه بادوستم گفتیم پوسیدیم ازبس توخونه موندیم بیابریم دانشگاه فوقش کلاساتشکیل نمیشه،میریم کناردریا.که دانشگاه دوتاازکلاسای صبح تشکی شد وبعدش چون حوصلمون نبودبمونیم واسه کلاسای بعدزظهربخاطرهمین اومدیم خونه.
    بعداز دانشگاه تو گروه کلاسیمون پیام دادم وگفتم :((امروز کلاس تشکیل شد وهرکلاسم بیست نفری اومده بودن ودانشگاهم تعطیل نیست)).

    امروز صبح موقعی که داشتم وارددانشکده علوم پایه میشدم دیدم همونی که گفته بود بریدتحقیق کنید تامطمئن تر بشیدهم اومده بود دانشگاه (توکلاس من نبود)ولی در کل کلاساتشکیل نشد :(  (الان بنظرتون این فرد منو فحش میده که اول صبح کشوندمش دانشگاه؟)
    +یعنی چندنفردیگه بخاطرپیام(دانشگاه تعطیل نیست )من اومدن دانشگاه ومنونفرین کردن؟

    ++فرداهم قصد دارم برم دانشگاه چون چندتااز کلاسای فردا رو مطمئنم که تشکیل میشن.
    +++از قورباغه های دانشگاه عکس گرفتم(کلیــــــــک).

    ++++تو دانشگاه ما برعکسِ...هفته ی اول دانشجوسرکلاس حاضرمیشه ولی استادنمیاد.

    +++++امروز با دوستم مریم رفتیم کناردریا(نزدیک دانشگاهمون).

       
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • منِ ناشناس
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵