منِ ناشناس

توماهی ومن ماهی این برکه ی کاشی،اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

من وامروزم

امروز بالاخره امتحان میانترم فیزیک رو دادم تموم شدرفت.درمورداینکه چجور دادم بایدبگم که قبل ازامتحان فک میکردم برگه سفیدمیدم ولی خب موقع امتحان چندتاسوالشو یکم حل کردم البته درست حل نکردم چون روش هاش من درآوردی بودولی خب حداقل ازکل میانترم گرفتن یک نمره دیگه حقمه.من به یک هم راضیم.ولی خب تصمیم گرفتم واسه پایان ترم خوبه خوب درس بخونم تاحداقل بتونم پاس شم.


استادفیزیکمون مثل این استادای توفیلمای خارجیه،حرفش رو همیشه درعین آرامش میزنه وحتی طعنه هاشم جوریه که تاحرفش کال تموم نشده نمیفهمی که الان درحال طعنه زدنه.تازه اگه خیلی عصبانی بشه بعداز باآرامش طعنه زدنش یه دادمیکشه.بااینکه خیلی استادترسناکیه ولی خداییش خیلی خوب درس میده تازه من عاشق این قسمت طعنه زدناشم.


بعدازظهرساعت چهار هم کلاس جبرانی ریاضی داشتیم ولی من چون کلاس سنگ نوردی داشتم(سنگ نوردی هم که خودِعشقه)قیدکلاس ریاضی رو زدم.البته خوداستادگفت که حضور وغیاب نمیکنه.دیروز هم کلاس ریاضی نرفتم چون اومدم خونه که مثلا وقت واسه خودندن فیزیک داشته باشم ولی خب تاپام رسیدخونه فهمیدم چقدرخستمه وخوابم میادبخاطرهمین گرفتم خوابیدم.


تو کلاسمون بین یه تعداد از دخترا وپسرا یه رابطه ی صمیمانه به وجود اومده اونم از این قرار که یه روز بعداز کلاس به عنوان هم کلاسی میرن کناردریا(همشون قبل از کنار دریاخیی باهم جدی بودن وحتی باهم سلامم نداشتن واین بیرون رفتن واسشون حکم میتینگ رو داشته مثلا)بعدتوی کنار دریا باهم حرف میزنن وتوعرض یه مدت کوتاه باهم خیلی صمیمی شدن و ازفردای اون روز همدیگه رو بااسم کوچیک صدامیزنن و... الان از اشناییشون هنوزیه هفته نگذشته اگه کسی ببینتشون میگه ایناسالهاست با هم آشنان...من که هنوز درعجم که چی شدیهو.


تو دانشگاه بااکثر دخترای کلاسمون دوست وباچندتاشون هم بیشتر میگردم ولی هنوز نتونستم یه دوست خوب مثل نیلوفر پیداکنم که باهاش راحت باشم باهمین چندنفری هم که صمیمی ترم اصلا راحت نیستم یعنی چجور بگم اخلاقم وخیلی از عقایدام باهاشون نمیخوره مثلا من اصلا توکتم نمیره باپسرای کلاسمون سلام کنم چه برسه به اینکه بخوام باهاشون صمیمی باشم(اونم ای پسرای مزخرفی که قشنگ پیداس قصدشون سواستفاده ازدختراوسرگرم شدن باهاشونه) واون دوستام میگن این مشکل از روابط عمومیمه.

*چندتااز دختراهستندکه واقعا اخلاقمون به هم میخوره ولی فقط تو بعضی از درسا مشترکیم وتو دوتا از کلاسا فقط باهمیم.


امروز کلاس سنگ نوردی خیلی خوب بودولذت بردولی فقط یه چیز ناراحت کننده بود واونم دیدن یکی از دخترای شوخ وباحال کلاس بعدازمدت هاغیبت بود.متاسفانه این دوستمون خیلی ناراحت بودوهمش توفکر بود وفقط یکم نرمش کردبعدشم رفت یه گوشه روی صندلی نشست ورفت تو فکر.حالتش کاملامثل آدمای افسرده بود.این همکلاسیمون اونقدر روحیه اش بالابودوهمیشه میخندید که اصلا ف نمی کردم یه روز بااین حالت افسرده وداغون ببینمش وبخاطرهمینم خیلی نارحت شدم.حالت خاص خندیدنش همش جلو چشمامهوحالت ناراحتش خیلی بدبودخیلی.


دانشگاه باتموم سختیاش(میانترماش وپایان ترماش) عااالیه.توی دانشگاه زندگی بیش ازپیش جریان داره.فقط یه دانشجو یاکسی که قبلا این دوران رو گذرونده میفهمه چی میگم.


*ذهنیت نوشت:     

                         آنکس که مرانشاط ومستی بود

                                                                                 آنکس که مرا امیدوشادی بود

                         هرجاکه نشست بی تامل گفت

                                                                                 او یک زن ساده لوح عادی بود



آشوبِ آشوبم

قبلاگفتم که چهارشنبه همین هفته فیزیک دارم ومن چیز خاصی نخوندم این جورکه بوش میادامتحان یدونه سوالوهم نمی تونم حل کنم چون اصلادلم به درس خوندن نمیره وامشبم مثلاقراربودبه طورجدی شروع کنم وسوالای فصل 1تا4 روبخونم که متاسفانه اصلادلم به درس خوندن نرفت وهیچ تمرکزی هم نداشتم والکی فقط دوساعت کتاب جلو روم باز بود ودرآخر هم بدون خوندن چیزی کتابو بستم گذاشتم سرجاش.



+یعنی میادروزی که من بشینم وبه این روز هابخندم وباخودم بگم چه چیزای مزخرفی دغدغه ام بوده ان وچه چیزای الکی ای فکرم مشغول میکردن ومنو تا سرحد نابودی میبردن؟میاد اون روز؟


امروز توی دانشگاه داشتم بایکی از هم کلاسیام ودوست اون همکلاسیم حرکت میکردیم که بریم سمت دانشکده ادبیات واسه کلاس زبان عمومی که همکلاسیم بادوستش مشغول حرف زدن بود که یهو شنیدم که گفت من ازاینکه یه پسرو عاشق خودم بکنم وبعدش ولش کنم بره لذت میبرم آخه قبلا یکی باخودم این کارو کرده والان منم کارو اون رو تکارمیکنم(یعنی انتقام میگیره)البته این حرف روبالحن خنده وشوخی میزد ولی جدی بودن این حرفش کاملا مشهود بود.

اصلافک نمی کردم همچین آدمی بشه.شایدباورتون نشه ولی اون لحظه تو دلم ازش رسیدم.به روح ظریف یه دختر خصوصا این هم کلاسیم که دختر شوخ طبع وخوش برخوردی مثل همین هم کلاسیم نمی خوره همچین نامردی رو بخوادانجام بده.


*از اینکه به عنوان یه منِ ناشناس دارم خاطراتم رو مینوسم یه حس خوبی دارم خصوصا که قالب وبم رو هم خودم بااستفاده از یه سایت قالب ساز باسلیقه ی خودم ساختم.


+الان که نوشتم از اون حس بدِ افتادن فیزیک یکم دور شدم آخه چنددقیقه فقط تمرکزم روی نوشتن بود.

 


هرشب به قصه ی دل من گوش میکنی

                                                    فردامرا چو قصه فراموش میکنی

چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی  

                                                    سنگی و ناشنیده فراموش میکنی



حق نداری تسلیم بشی

عکس


دیشب این عکس بالایی رو گذاشتم پروفایل تلگرامم وامروز موقع خوندن فیزیک یهویی به این فک کردم که کاش دوتااز درسامو حذف میکردم تاحداقل مشروط نشم بخاطرهمین توگروه تلگرامی که بچه های هم رشته ایمون توی دانشگاه زدن (تااگه کسی سوالی واسش پیش اومدبپرسه وهمچنین اخبارمربوط به کلاسا و رشته امون هم توش مینویسن)نوشتم میشه دوتا درس رو حذف کرد؟

خب پاسخ هایی داده شدومن فهمیدم چون مجموع واحدام کمتراز 12میشه نمی تونم این کارو بکنم بعدش هم بایه حساب سرانگشتی فهمیدم که من تو سه تادرس سه واحدی مشکل دارم واگه دودرسش رو رو هم حذف کنم باز یکی دیگه اش باعث مشروطیم میشه بخاطرهمین قیدشو زدم.

 چنددقیقه بعدازاینکه ازخیر حذف واحدام گذشتم یکی توی گروه خطاب به من پیام دادکه:(پروفایلت باحرفات همخونی نداره).

 خب واقعاهم راست گفت خودم اصلا به این موضوع توجه نکرده بودم.

*من این عکس رو فقط وفقط بخاطراینکه خودم سنگ نوردی کارمیکنم گذاشتم پروفایلم وخطاب به خودم بودکه باید توی این کارشجاعت زیادی به خرج بدم اخه گاهی اوقات موقع سنگ نوردی خصوصا مسیر سقف دچار ترس میشم. 

Designed By Erfan Powered by Bayan