منِ ناشناس

توماهی ومن ماهی این برکه ی کاشی،اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

عکس های یادگاری


این نقادشی رو وقتی آمادگی می رفتم(6سالم بود)کشیدم.ذوق هنری توی این نقاشی بیداد میکنه. و همون جور که داریدمی بینید عروس رو با ظرافت تمام کشیدم.عروس و دومادم مثل این شخصیت های رماناس که دوماد چهارشونه وقد بلنده و عروس کوچیک وموچیک.



تو این عکس هم همین جور می بینید هنر آشپزی و عکاسیم رو به رخ کشیدم:)

این عکس متعلق روز تحویل سالِ و این ژله ها رو خودم ساختم و همون روزی عید این عکس شد عکس پروفایل تلگرامم.



17 اُم امتحانای پایان ترمم شروع میشه.سر سفره های افطار دعا کنید واسم تا همه درسام رو با نمره خوبی پاس بشم.مرسی:)

خداوندا

Image result for ‫عکسنوشته دعا‬‎

سلام

واسه دوتامشکل به دعای خیرتون شدیدا محتاجم.میشه واسم دعاکنید؟

عیدامسال

کارت تبریک عید نوروز جدید

سلام

سال نومبار باشه.امیدوارم سال خوب وپربرکتی داشته باشین.

عیدامسال خوب شروع شد.تقریبامیشه گفت عجیب شروع شد.بعداز سال تحویل پیام تبریک از دخترعموم دیدم که مدت هابودکه تقریبامیشه گفت قطع ارتباط کردیم(بخاطرمشکلی که بینمون پیش اومد)اگه توخیابون اگه به طوراتفاقی همدیگه رو میدیدیم باهم سلام میکردیم ولی دیگه باهاش رفت وآمدی نداشتم.منم واسش یه پیام تبریک فرستادم.فقط همین.نه بیشترونه کمتر.

بعداز سال تحویل وقتی رفتم توتلگرام به طور بچگانه واحمقانه ای توقع داشتم پیام تبریک یه نفر روببینم ولی خب بجاش پیام تبریک کسی رو دیدم که نه منو دیده ونه من دیدمش ونه هیچگونه ارتباط دیگه ای.واصلا دلیلی واسه اینکه عید رو تبریک بگه نمیدیدم وبخاطرهمین جواب پیام تبریکش رو ندادم وپیامش رو حذف کردم.بدشم واسه همکلاسی های دانشگاهم پیام تبریک فرستادم.

بعداز تلگرام رفتم سراغ واتس آپ.وجواب تبریکای دوستام رو دادم.دراین بین دیدم که یه شماره ی ناشناس هم بهم پیام داده وعید رو تبریک گفته.منم بهش تبریک گفتم وپرسیدم:شما؟

+فرشته ی تنها

من:فرشته ی تنها؟نمی شناسم.

+منظورم فرشته ی آسمونه که خیلی تنهاس.

(من دیگه حرفی نزدم اینجا)

+میتونیم باهم درارتباط باشیم.

من:قطعا نه.

+اونوقت چرا؟

(من دیگه اصلا پیامی نفرستادم واون بودکه ادامه میداد)

+چرا؟

+کجایی؟



***شماره ناشناس رو saveکردم ببینم از روی عکس پروفایل تلگرامش میتونم بفهمم کیه یانه.که دیدم اسمش رو زدهRiahوعکس پروفایلشم دخترونه اس.واقعااین چه رفتاریه؟چرایه دختر بایدبه یه شماره الکی پیام بده وبگه بیا دوست شیم؟رو چه حسابی اخه؟


****پارسال این موقع ها فکرشم نمیکردم که اسال این موقع ها درآرامش باشم و دلم شادباشه:)

خدایاشکرت.


خدایامرسی

Image result for ‫عکس نوشته خدایا‬‎

سال95واسه من سال تجربه متفاوت ترین هابوده.متفاوت از این جهت که اصلا فکرنمیکردم یه روزی تجربه اشون کنم.تجربه هایی مثل قبول شدن توی دانشگاه موردعلاقه ام(پارسال همین موقع ها استرس کنکور داشت منواز پادرمیآورد)،رفتن به کلاس سنگنوردی(اصلا فکرشونمیکردم که یه روز سنگنوردی کنم.آرزوی محالی به نظرمیرسید)،دیدن کسی که به ذهنمم خطورنمیکردیه زمانی برسه که این همه ببینمش.
خدایا واقعانمیدونم واسه این همه حس خوبی که بهم دادی چطوری ازت تشکرکنم.خدامرررسی واسه مهه چیوخیلی دوستت دارم.
+خداسال 96هوای همه رو داشته باش.مرسی مهربونم.

این روزای قبل از عید


به احتمال زیادپنج شنبه عصر بادوستم نیلوفر بریم کنار دریا وفلافل سلفی بخوریم.(از همون ساندویچ فروشای دست فروشی که روی به روی میداف هستن.به قول مریم میخوایم بریم جلوی میداف).

این چند روز درس رو کلا تعطیل کرده بودم ونشسته بود پای شهرزاد دیدن.روزی چهار یا پنچ قسمت نگاه میکردم.فقط دو قسمت دیگه مونده که اونو را دیگه فرانگاه میکنم.واقعا فیلم قشنگیه.


امروز آخرین روزی بودکه رفتم دانشگاه.کلاسا خلوت بودن و خیلیا رفته بودن شهرشون.دانشگاه شلوغ رو خیلی بیشتر دوست دارم. دانشگاه با دانشجوهاشِ که جون میگیره.


+سال قبل این موقع ها استرس کنکور و خیلی چیزای دیگه رو داشتم.کارم شده بود هرشب گریه کردن از این آینده نامعلومی که همش قراره به وسیله ی کنکور رقم بخوره.یه در صد هم به این روزا فکر نمیکردم.به اینکه دانشگاهی که خیلی دور از دسترس میدیدمش الان شده خونه دومم.ومن چقدر عاشق این خونه دومم هستم.خدایا خیلی چاکرتم.مرسی مهربونم.


++میداف ی رستوران بزرگ وتاپِ که غذاهای خیلی خوشمزه وگرونی داره و من مریم پول نداریم که بریم همچین رستورانی(یعنی داریما ولی خب که دلش میاد پول چند ماتوجیبیشو که قصد داره باهاش  یه انگشترظریف طلابخره رو ناقص کنه فقط واسه یه پُِرس غذا).روبروی میداف فلافی فروشی سلفی هست که همیشه میریم اونجا ساندویچ میگیریم وخداییش کِیف دنیا رو هم میبریم:)


*عکس هایی که تواین پست گذاشتم رو چندهفته قبل که بانیلوفررفته بودیم کنار دریا گرفتم.صبح بود وهوا عالی.


what is love?


سرکلاس ادبیات بحث سر فروغ فرخزادوزندگیش بود.اینکه مادرفروغ فردی مذهبی بوده واوضاع جامعه واسش مهم نبوده وپدرفروغ هم فردی نظامی بوده واون هم به اوضاع دور واطراف وجامعه اهمیتی نمیداده (مثلا واسشون مهم نبوده ایران جنگ بشه ،نشه و...)وخواهرش هم .....

میگفت فروغ شرایط زندگی سختی رو گذرونده وتحت فشاروخفقان جوی بوده که پدرسخت گیرش واسش درست کرده بوده وکسایی هم که به شعرفروغ علاقه دارن اکثرشون همچین شرایط سختی رو گذروندن یا زندگی سختی دارن.(البته جوری میگفت که انگارهمه طرفداری فروع این جورین).


من سرکلاس روم نمیشه حرف بزنم (وحرف هم نمیزنم)وگرنه واسه این توضیح استادمون خیلی حرفا داشتم مثلااینکه مگه میشه طرف نظامی باشه و به اوضاع جامعه اش اهمیت نده؟مگه میشه بخوان به کشورت حمله کنن بعداون نظامیه بیخیال بگه خب به من چه؟مگه میشه یه مادر فقط به صرف اینکه به مذهبش اهمیت میده اِرق ملی نداشته باشه ونسبت به کشور وجامعه اش اهمیت نده؟

من خودم از طرفدارای شعر فروغم وحتی طرفدارخودفروغم ولی همچین توصیفی از خانواده اش رو قبول ندارم من نمی گم پدرش بداخلاش وخشک وجدی نبوده ولی اینکه کل خاندانش رو ادمای بیخیال نسبت به همه چیرنشون بدیم رو قبول ندارم.

من هیچوقت در شرایطی مشابه فروغ نبودم ولی از دوم راهنمایی کتاب فروغ رو خریدم والان چندساله که شعرای فروغ رو میخونم چون عاشق حس زنانه ی شعراشم.چون شعراش پر از احساسِ.حتی آدم غمگینی هم نبودم ولی خب شعرای فروغ خاصِ.ریتم شعراش رو دوست دارم.بعداین استاده با اطمینان میگه طرفدارای فروغ کسایی که زندگی سختی دارن.


ازبحث بالا میگذریم.میریم سراغ یه مطلبی که هیچوقت واسش یه جواب پیدانکردم.

خیلی اوقات وبلاگ کسایی رو خوندم که درمورد عشقی یک طرفه نوشته بودن که واقعی بودن اون عشق وحس وحال بدِشون واینکه زندگیشون چقدرسخت شده رو از طریق نوشته هاشون میشد فهمیدو درک کرد.

ولی همیشه واسم یه سوال هایی پیش اومده مثلا:

1-من خودم عشق تو یه نگاه(یااصلاهرعشقی)رو قبول دارم؟

2-اونقدرشجاع هستم که خیلی از موقعیتای زندگیم رو بخاطر یه عشقی که سرانجام نداره از دست بدم؟(مثل دختر26 ساله ای که عاشق یه پسر بود ولی خب اون پسر ازدواج کرده بود واون دختر دیگه علاقه ای به ازدواج کردن نداشت وموهاش داشت سفیدمیشدو..)

3-آیااحتمال میدم که عاشق بشم؟

4-آیاکسی احتمال داره علشق من بشه؟


واما پاسخ این سوال ها:

1-قبول دارم عشق میتونه وجود داشته باشه هرچندکم باشه ولی عشق تو یه نگاه رو اصلا قبول دارم مگه میشه آدم یو یکی رو ببینه ویهویی تر عاشقش بشه؟اصلا اینو قبول ندارم.

2-اول از همه بگم منظورم از عشق همون عشق قبل از ازدواج اونم از نوع درستشه(نه آبکی بین دختر وپسرای....).

در پاسخ به سوال دوم بایدبگم که من اونقدر شجاع نیستم مثل اون دختر26ساله.نمیتونم داغدارکسی باشم که هیچوقت متوجهم نبوده.

3-قبل از ازدواجم هرگز چنین احتمالی نمیدم:)

4-مطمئنناخیر:)


*خوشحال میشم پاسخ شما رو نسبت به این چهارتاسوال بدونم.

+عکس رو همین الان از داخل جلدکتاب فروغم گرفتم. شعرش از فروغ وزحمت بازنویسیش از منه:)

یه روز پرانرژی

دیروز مثل روزهای قبل خیلی عادی رفتم کلاس سنگ نوردی.هوا پاییزی بود وخیلی انرژی زا.همیشه اول کلاس ده دقیقه یا یه ربع دو میزنیم.دیروز بعداز دو زدن تو همون حالت حرکت کردن نرمش کردیم که بارون شروع شد.صدای بارون موقعی که به سقف باشگاه میخورد واقعاقشنگ بود.به قول یکی از دوستام برامون موسیقی هم داره پخش میشه :)

من چهارماه بخاطرتداخل کلاسای دانشگاهم باکلاسای سنگ نوردیم فقط چهارشنبه هامیرفتم باشگاه وچون تمرینم کم بودپیشرفتمم کم بود ولی خداراشکر اُفت نداشتم.تو یه قسمتی از مسیر که بهش میگیم طاق مونده بودم وچون قدرت بدنی زیادوتمرین کردن مرتب میخواست نمی تونستم اون مسیر رو ردکنم وی دیروز بانرمشی که باموسیقی بارون همراه بودواین چندوقت بخاطر تعطیلات بین دو ترم مرتب میرفتم باشگاه به طورغیرمنتظره(خودمم انتظارنداشتم)باطناب آزادتونستم اونمسیر رو ردکنم.اون موقع احساس لذت،ترس،قدرت،استرس،هیجان و... باهم قاطی شده بود و یه انرژی مضاعفی گرفته بودم که خیلی لذت بخش بود.خدایا هزاران هزاربارشُکرت.


+زن داییم دیروز زایمان کرد که خداراشکرحال بچه اش خوبه ولی حال خودش اصلاخوب نیست.لطفا واسش دعاکنید.


*تصویربالا عکس کفش سنگ نوردیم.(کلیـــــــــک).

در واشد وپاشیدنسیم هیجانش




دیروز عصر باصمیمی ترین دوستم نیلوفر رفتیم کناردریا.دریا آب پُر بود(مَد)وهواهم بارونی که یهوبارون شدیدشدومابیخیال واسه خودمون زیربارون راه می رفتیم وکِیف دنیارو میبردیم وصحبت میکردیم.بعدشم رفتیم بستنی وسمبوسه خوردیم وچون بارون بود بستنیمون خیس شدوزود آب شدولی عجیب بهمون چسبید.ازچهارعصرتاهفت ونیم شب واسه خودمون درمورد رازهامون حرف زدیم.

توپست قبل درموردنمره ریاضی ومشروط شدنم گفته بودم.دیشب آخرای شب تصمیم قطعی گرفتم که برم دانشگاه و درموردنمره بادوتااز استاداحرف بزنم (یکی استادریاضی ویکی هم استادمبانی کامپیوتر)وخیلی هم میترسیدم.حتی صبح ازترس نحوه برخورداستادا از سردرد دچارچشم درد شدم.
از استادریاضی میترسیدم چون همیشه سرکلاس استادمهربونی بودولی این مدلی نمره داده بود وسفت وسخت ایستاده بودومیگفت نمیتونه نمره ارفاق کنه وازاستادمبانی کامپیوترهم میترسیدم چون استاد جدی ای بود وبرخوردی تابه حال باهاش نداشتم وروز تحوی پروژهم بودوپروژه هم نساخته بودم ومیخواستم درموردنمره هم باهاش حرف بزنم.
ولی صبح که رفتم دانشگاه یکراست بادوستم فاطمه رفتیم سمت اتاق ریاضی ولی استادتاتاقش نبود.موقع برگشت استادروتوحیاط دیدیم که فاطمه رفت کناری ایستادومنم رفتم بااستادصحبت کنم.مثل قبلا مهربون بود و وقتی گفتم سه شدم واگه میشه دونمره بهم بدیدتامشروط نشم گفت امروز میخوام به همه نمره اضافه کنم وبهت بیشتراز دو نمره اضافه میکنم واخرسرهم گفت برو خوشحال باش.از خوشحالی مُردَم.

+ریاضی نمره ام رو از سه به هفت ونیم تغییرداد.مرسی استاد.
++مبانی کامپیوترهم گفت بانمره نُه میندازه که معدلم زیادپایین نیاد.
+++راهرو سرسبز وزیبای دانشکده ادبیات(البته تو عکس زیادخوب نشده ولی تو واقعیت که خیلی قشنگِ)(کلیــــــــک)(پنجره ومنظره ی رو به آن که درعکس ابتدای پست نشان داده شده واقعاجذابِ).
++++اون ساختمونی که اون آخر ازپشت درختا یه ذره اش پیداس،ساختمون درحال ساخت دانشکده مهندسیِ که دارن  جدیدتروبزرگتر از دانشکده مهندسی کنکونی واسه مامیسازن.
+++++خدایا بخاطرهمه چی شکرت.

مکالمه من واستاد ریاضی

+ریاضیات گسسته بانمره ی 12.75 پاس شدم.ازخوشحالی نمیدونم چیکارکنم.مرررسی استاد.

++مکالمه منو استاد ریاضی ساعت دو نصفه شب تو تلگرام(من درحال گریه وبه زور تایپ کردن)....(کلیــــــــــک) و (کلیــــــــک) و (کلیــــــــک).

ضدحال زد

زبان انگلیسی هم 18.5 شدم وبا حساب سرانگشتی که کردم گفتم اگه سه تادرس دیگه بهم نُه بدن مشروط نمیشم ولی همین یک ساعت پیش تو سامانه نگاه کردم ودیدم استاد ریاضی عمومی بهم داده سه.

کمرموشکست.درخواست تجدیدنظردادم (کلیــــــک)وگفتم که اگه میشه بانمره نُه بندازتم ولی فک نکنم قبول کنه.استادخنده رویی بودتو کلاس واین خنده رو بودنش همیشه منومیترسوند وحالاهم که دلیل ترسای اون موقع ام رو فهمیدم.اصلا ازش توقع نداشتم.

Designed By Erfan Powered by Bayan