منِ ناشناس

توماهی ومن ماهی این برکه ی کاشی،اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

عکس های یادگاری


این نقادشی رو وقتی آمادگی می رفتم(6سالم بود)کشیدم.ذوق هنری توی این نقاشی بیداد میکنه. و همون جور که داریدمی بینید عروس رو با ظرافت تمام کشیدم.عروس و دومادم مثل این شخصیت های رماناس که دوماد چهارشونه وقد بلنده و عروس کوچیک وموچیک.



تو این عکس هم همین جور می بینید هنر آشپزی و عکاسیم رو به رخ کشیدم:)

این عکس متعلق روز تحویل سالِ و این ژله ها رو خودم ساختم و همون روزی عید این عکس شد عکس پروفایل تلگرامم.



17 اُم امتحانای پایان ترمم شروع میشه.سر سفره های افطار دعا کنید واسم تا همه درسام رو با نمره خوبی پاس بشم.مرسی:)

من ودوستم

امروز صبح اولین کلاسم فارسی عمومی بود.قبلاهم گفتم من زیادروم نمیشه توکلاس حرف بزنم واستادهم منوصدانمیزنه کلا.

استادش جوریه که همیشه تعریف جنس زن میده وتقریباازمردهابدگویی میکنه بااینکه خودش مردِ.وکلابه دختراخیلی نگاه میکنه جوری که آدم یکم چندشش میشه.اگه قبل ازانتخاب واحددیده بودمش اصلاباهاش کلاس نمیگرفتم.بیشتردخترایی رو توکلاس صدامیزنه که مانتوکوتاه وآرایش غلیظ کردن.منم چون چادریم ویکی از دوستامم مانتوییِ ولی حجابشورعایت میکنه روکلانادیده میگیره.بعداستادِ طرز نگاه کردنش جوری که موقعی که یکی رو صدامیزنه همزمان به ده نفرنگاه میکنه وهر ده نفرمیگن استادبامنی؟

من وهمین دوستم همیشه کنارهم میشینیم.امروز استادِ گفت خانوم شما؟

من سرم آوردم بالادیدم داره منونگاه میکنه بخاطرهمین فوراسرم رو آوردم پایین و خودمو زدم به کوچه علی چپ.دوباره استادِگفت خانوم باشمام.دوباره خیلی ریزسرموآوردم بالاودیدم بعله داره منو نگاه میکنه بخاطرهمین باخودم گفتم صددرصدبامنِ.دوستمم فک کرده بوداستادبااونِ وخیلیای دیگه نیزهم.هیچی دیگه منم میخواستم خوندن داستان رو از خودم دورکنم بخاطرهمین به دوستم گفتم استادباتوِ.دوستمم فک کردواقعاراست میگم بخاطرهمین نگاهاستادکردوباعجزگفت استادبامینین؟

ودرهمین لحظه بودکه استادگفت نه بااون خانوم ص هستم:)

بعدکه به دوستم ماجرا روتعریف کردم وگفتم بخاطراینکه خودم نخونم الکی گفتم استاد باتوِ اینقدرحرص خورد وگفت دفعه دیگه استادواقعاصداشم بزنه حرف نمیزنه:)

هنوزم که هنوزِ یادکلاس صبح می افتم خندم میگیره ولی حیف که الان توکتابخونه دانشگاهم ونمیتونم بلندبلندبخندم:)

+تقریبامیشه گفت تمایلی نداشتم یکی ازهمکلاسی هاموببینم بخاطرهمین موقع انتخاب واحدهمش دعامیکردم توکلاسم نباشه.وقتی وسطای بهمن ترم شروع شددیدم خبری ازش نیست وکلی خوشحال شدم که نیست.وتاهمین هفته قبلم دلم خوش بود.تااینکه امروزمتوجه شدم تودوتاازکلاسام بوده وهست ومن متوجه اش نشدم.


عیدامسال

کارت تبریک عید نوروز جدید

سلام

سال نومبار باشه.امیدوارم سال خوب وپربرکتی داشته باشین.

عیدامسال خوب شروع شد.تقریبامیشه گفت عجیب شروع شد.بعداز سال تحویل پیام تبریک از دخترعموم دیدم که مدت هابودکه تقریبامیشه گفت قطع ارتباط کردیم(بخاطرمشکلی که بینمون پیش اومد)اگه توخیابون اگه به طوراتفاقی همدیگه رو میدیدیم باهم سلام میکردیم ولی دیگه باهاش رفت وآمدی نداشتم.منم واسش یه پیام تبریک فرستادم.فقط همین.نه بیشترونه کمتر.

بعداز سال تحویل وقتی رفتم توتلگرام به طور بچگانه واحمقانه ای توقع داشتم پیام تبریک یه نفر روببینم ولی خب بجاش پیام تبریک کسی رو دیدم که نه منو دیده ونه من دیدمش ونه هیچگونه ارتباط دیگه ای.واصلا دلیلی واسه اینکه عید رو تبریک بگه نمیدیدم وبخاطرهمین جواب پیام تبریکش رو ندادم وپیامش رو حذف کردم.بدشم واسه همکلاسی های دانشگاهم پیام تبریک فرستادم.

بعداز تلگرام رفتم سراغ واتس آپ.وجواب تبریکای دوستام رو دادم.دراین بین دیدم که یه شماره ی ناشناس هم بهم پیام داده وعید رو تبریک گفته.منم بهش تبریک گفتم وپرسیدم:شما؟

+فرشته ی تنها

من:فرشته ی تنها؟نمی شناسم.

+منظورم فرشته ی آسمونه که خیلی تنهاس.

(من دیگه حرفی نزدم اینجا)

+میتونیم باهم درارتباط باشیم.

من:قطعا نه.

+اونوقت چرا؟

(من دیگه اصلا پیامی نفرستادم واون بودکه ادامه میداد)

+چرا؟

+کجایی؟



***شماره ناشناس رو saveکردم ببینم از روی عکس پروفایل تلگرامش میتونم بفهمم کیه یانه.که دیدم اسمش رو زدهRiahوعکس پروفایلشم دخترونه اس.واقعااین چه رفتاریه؟چرایه دختر بایدبه یه شماره الکی پیام بده وبگه بیا دوست شیم؟رو چه حسابی اخه؟


****پارسال این موقع ها فکرشم نمیکردم که اسال این موقع ها درآرامش باشم و دلم شادباشه:)

خدایاشکرت.


این روزای قبل از عید


به احتمال زیادپنج شنبه عصر بادوستم نیلوفر بریم کنار دریا وفلافل سلفی بخوریم.(از همون ساندویچ فروشای دست فروشی که روی به روی میداف هستن.به قول مریم میخوایم بریم جلوی میداف).

این چند روز درس رو کلا تعطیل کرده بودم ونشسته بود پای شهرزاد دیدن.روزی چهار یا پنچ قسمت نگاه میکردم.فقط دو قسمت دیگه مونده که اونو را دیگه فرانگاه میکنم.واقعا فیلم قشنگیه.


امروز آخرین روزی بودکه رفتم دانشگاه.کلاسا خلوت بودن و خیلیا رفته بودن شهرشون.دانشگاه شلوغ رو خیلی بیشتر دوست دارم. دانشگاه با دانشجوهاشِ که جون میگیره.


+سال قبل این موقع ها استرس کنکور و خیلی چیزای دیگه رو داشتم.کارم شده بود هرشب گریه کردن از این آینده نامعلومی که همش قراره به وسیله ی کنکور رقم بخوره.یه در صد هم به این روزا فکر نمیکردم.به اینکه دانشگاهی که خیلی دور از دسترس میدیدمش الان شده خونه دومم.ومن چقدر عاشق این خونه دومم هستم.خدایا خیلی چاکرتم.مرسی مهربونم.


++میداف ی رستوران بزرگ وتاپِ که غذاهای خیلی خوشمزه وگرونی داره و من مریم پول نداریم که بریم همچین رستورانی(یعنی داریما ولی خب که دلش میاد پول چند ماتوجیبیشو که قصد داره باهاش  یه انگشترظریف طلابخره رو ناقص کنه فقط واسه یه پُِرس غذا).روبروی میداف فلافی فروشی سلفی هست که همیشه میریم اونجا ساندویچ میگیریم وخداییش کِیف دنیا رو هم میبریم:)


*عکس هایی که تواین پست گذاشتم رو چندهفته قبل که بانیلوفررفته بودیم کنار دریا گرفتم.صبح بود وهوا عالی.


قانون بیست دقیقه

امروز ساعت چهاربعدازظهرکلاس مبانی کامپیوترداشتم.بادوستام وبقیه ی هم کلاسی ها سرکلاس نشسته بودیم واز چهار هم گذشته بود ولی استادنیومد تااینکه ساعت چهار و بیست دقیقه شدواز اون جایی که ما دانشجوهای علاقه مندبه درس هستیم کلاس رو ترک کردیم و بخاطراینکه یه وقت خدایی نکرده تو راه آسانسور با استاد رو در رو نشیم همه ترجیح دادیم از پله ها بریم پایین.


+دانشکده ای که کلاس توش برگزارمیشد دو طبقه اس ولی از بس بزرگه مثل چهارطبقه میمونه وحساب کنید آسانسور خالی بود ما از پله هایی که تعدادشون اندازه پله های ساختمون چهارطبقه س اومدیم پایین وهرکسی رفت دنبال کار و زندگی خودش.


من به دوستم میگفتم مریم بیا از آسانسور بریم شاید یهو استاد اومد بعدواسه ما دوتا کلاس تشکیل میده بقیه غیبت میخورن کلی میخندیم:)  (البته به شوخی میگفتم چون خودم از اولین نفراتی بودم که از کلاس خارج شدم واز بیکارشدنمون خوشحال بودم).

بادوستم ده دیقه مسیر رو طی کردیم تارسیدیم کنار دریا و روی به لبه دیوار مانند رو به دریا نشستیم ومن گفتم تا یه عکس بگیرم (میخواستم بذارم تو وبلاگ ولی جلوی دوستم حرفی از وبلاگ واینکه وبلاگ نویسی میکنم تاحالانزدم).تاموبایلم رو از کیفم درآوردم دیدم از دوستم پیام رسیده که استادیرکلاسه0-0


من دوستم بعدازکلی خندیدن با دو خودمون رو رسوندیم به دانشگاه(فک کنم ساعت 5شده بود ونیم ساعت تاشروع کلاس بیشتر وقت نبود).خلاصه با هرجون کندنی بود جلوی خندیدنمون رو گرفتیم ورفتیم سرکلاس.من که سرم پایین بود ولبام رو بهم فشارمیدادم که صدای خنده ام بلندنشه واصلانگاه دوستمم نمیکردم چون اون موقع دیگه عمرا اگه میتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و دوستم نیز هم.

ازبس جلوی خندمون رو گرفته بودیم که حتی نمیتونستیم دهنمون رو باز کنیم وحرف بزنیم بخاطرهمین وقتی داشتیم دو قدمی استاد ردمیشدیم و اونم درسکوت داشت نگاهمون میکردقید سلام کردن باهاش رو زدیم.


بعداز کلاس دوستم گفت موقع واردشدن توی کلاس همه رگشته بودن و آماده خنددیدن بودن ولی دوستم اخم کرده بوده وپشت سرشم من سرم پایین بودبخاطرهمین همه خنده اشون رو قورت داده بودن.


+صبح واسه اولین کلاسمون که ادبیات بود هم بعداز ربع ساعت که استادنیومدهمه کلاس رو ترک کردیم ولی توی راهرو یهو استادجلومون ظاهرشدو گفت:کجا؟

یکی از پسرا که جلوتر ازهمه بودگفت:استادشمانیودین ما فکر کردیم شما کلاس رو اشتباهی رفتین بخاطرهمین اومدیم دنبال شما


(اخه فقط جلسه اول کلاسمون یجا دیگه بودولی الان چندجلسه از تغییرکلاس گذشته)

:)

ماهمه داشتیم یواش یواش میخندیدیم.استادگفت نه اشتباه نرفته بودم شما بریدمنم میام واینگونه بودکه ما بازهم رفتیم سرکلاس.

+فک کنم استادِ داشت میرفت دستشویی آخه نزدیک دستشویی جلومون ظاهرشد:)


++سی نفر دانشجو باکیف و وسایلمون داشتیم میرفتیم دنبال استادبگردیم.آیا این دلیل قانع کننده ای بود؟



آدم وحوا

استاد حقوق اجتماعی وسیاسی در حال توضیح دادن اینکه انسان موجودی اجتماعیست

+استاد:انسان در اجتماع متولدمیشود،دراجتماع رشدمیکند ودراجتماع هم میمیرد.وهمیشه همین گونه است مگر درمورادی خاص مثل حضرت عیسی که دراجتماع تولد نشد(حضرت مریم موقع زایمان به بیرون از شهر رف بود)ولی حضرت عیسی هم در اجتماع رشدکرده ونمیتوان انسانی یافت که بدون قرار گرفتن دراجتماع رشدوپیشرفت کرده باشه.شمامیتونید مثالی خلاف این حرف بیارید؟

_من(درحس حال خودم وباصدایی آروم):حضرت آدم و حوا :|

وکلاسی که در کمتر از یک ثانیه منفجرشدازخنده:)

+استاد رو به من در حال خندیدن:جوابت خیلی دندون شکن بود(ودرحال که درتعداد دندون ها که 32 دوتاس یا 28تاشک داشت)جوابت مثل مشت محکمی هر 28 تا دندنمون رو ریخت توی گلومون:)


++موقعی که استاداشت توضیح میداد قبل ازاینکه اسمی از حضرت آدم وحوا بیارم اصلا فکرشو هم نمیکردم که جوابم مچین واکنش طنزی داشته باشه:)

خیلی سرکلاسش خوش گذشت.

+++امروز توی کتابخونه دانشگاه قسمت اول شهرزادرو دانلودکردم.الین باربودفیلم شهرزاد میدیدم وقسمت اولش که خیلی خوب بود.فردااگه شدمیرم قسمت های دیگه اش رو هم دانلودمیکنم.

یه روز پرانرژی

دیروز مثل روزهای قبل خیلی عادی رفتم کلاس سنگ نوردی.هوا پاییزی بود وخیلی انرژی زا.همیشه اول کلاس ده دقیقه یا یه ربع دو میزنیم.دیروز بعداز دو زدن تو همون حالت حرکت کردن نرمش کردیم که بارون شروع شد.صدای بارون موقعی که به سقف باشگاه میخورد واقعاقشنگ بود.به قول یکی از دوستام برامون موسیقی هم داره پخش میشه :)

من چهارماه بخاطرتداخل کلاسای دانشگاهم باکلاسای سنگ نوردیم فقط چهارشنبه هامیرفتم باشگاه وچون تمرینم کم بودپیشرفتمم کم بود ولی خداراشکر اُفت نداشتم.تو یه قسمتی از مسیر که بهش میگیم طاق مونده بودم وچون قدرت بدنی زیادوتمرین کردن مرتب میخواست نمی تونستم اون مسیر رو ردکنم وی دیروز بانرمشی که باموسیقی بارون همراه بودواین چندوقت بخاطر تعطیلات بین دو ترم مرتب میرفتم باشگاه به طورغیرمنتظره(خودمم انتظارنداشتم)باطناب آزادتونستم اونمسیر رو ردکنم.اون موقع احساس لذت،ترس،قدرت،استرس،هیجان و... باهم قاطی شده بود و یه انرژی مضاعفی گرفته بودم که خیلی لذت بخش بود.خدایا هزاران هزاربارشُکرت.


+زن داییم دیروز زایمان کرد که خداراشکرحال بچه اش خوبه ولی حال خودش اصلاخوب نیست.لطفا واسش دعاکنید.


*تصویربالا عکس کفش سنگ نوردیم.(کلیـــــــــک).

در واشد وپاشیدنسیم هیجانش




دیروز عصر باصمیمی ترین دوستم نیلوفر رفتیم کناردریا.دریا آب پُر بود(مَد)وهواهم بارونی که یهوبارون شدیدشدومابیخیال واسه خودمون زیربارون راه می رفتیم وکِیف دنیارو میبردیم وصحبت میکردیم.بعدشم رفتیم بستنی وسمبوسه خوردیم وچون بارون بود بستنیمون خیس شدوزود آب شدولی عجیب بهمون چسبید.ازچهارعصرتاهفت ونیم شب واسه خودمون درمورد رازهامون حرف زدیم.

توپست قبل درموردنمره ریاضی ومشروط شدنم گفته بودم.دیشب آخرای شب تصمیم قطعی گرفتم که برم دانشگاه و درموردنمره بادوتااز استاداحرف بزنم (یکی استادریاضی ویکی هم استادمبانی کامپیوتر)وخیلی هم میترسیدم.حتی صبح ازترس نحوه برخورداستادا از سردرد دچارچشم درد شدم.
از استادریاضی میترسیدم چون همیشه سرکلاس استادمهربونی بودولی این مدلی نمره داده بود وسفت وسخت ایستاده بودومیگفت نمیتونه نمره ارفاق کنه وازاستادمبانی کامپیوترهم میترسیدم چون استاد جدی ای بود وبرخوردی تابه حال باهاش نداشتم وروز تحوی پروژهم بودوپروژه هم نساخته بودم ومیخواستم درموردنمره هم باهاش حرف بزنم.
ولی صبح که رفتم دانشگاه یکراست بادوستم فاطمه رفتیم سمت اتاق ریاضی ولی استادتاتاقش نبود.موقع برگشت استادروتوحیاط دیدیم که فاطمه رفت کناری ایستادومنم رفتم بااستادصحبت کنم.مثل قبلا مهربون بود و وقتی گفتم سه شدم واگه میشه دونمره بهم بدیدتامشروط نشم گفت امروز میخوام به همه نمره اضافه کنم وبهت بیشتراز دو نمره اضافه میکنم واخرسرهم گفت برو خوشحال باش.از خوشحالی مُردَم.

+ریاضی نمره ام رو از سه به هفت ونیم تغییرداد.مرسی استاد.
++مبانی کامپیوترهم گفت بانمره نُه میندازه که معدلم زیادپایین نیاد.
+++راهرو سرسبز وزیبای دانشکده ادبیات(البته تو عکس زیادخوب نشده ولی تو واقعیت که خیلی قشنگِ)(کلیــــــــک)(پنجره ومنظره ی رو به آن که درعکس ابتدای پست نشان داده شده واقعاجذابِ).
++++اون ساختمونی که اون آخر ازپشت درختا یه ذره اش پیداس،ساختمون درحال ساخت دانشکده مهندسیِ که دارن  جدیدتروبزرگتر از دانشکده مهندسی کنکونی واسه مامیسازن.
+++++خدایا بخاطرهمه چی شکرت.

مکالمه من واستاد ریاضی

+ریاضیات گسسته بانمره ی 12.75 پاس شدم.ازخوشحالی نمیدونم چیکارکنم.مرررسی استاد.

++مکالمه منو استاد ریاضی ساعت دو نصفه شب تو تلگرام(من درحال گریه وبه زور تایپ کردن)....(کلیــــــــــک) و (کلیــــــــک) و (کلیــــــــک).

شادی یعنی...


دیروز ساعت حدودای هفت شب بودکه رفتم تو سامانه دانشگاه ودرکمال تعجب ودرحالی که اصلاانتظارش رو نداشتم دیدم که نمره ی درس انسان دراسلام رو زدن اونم چند؟

18/5....اصلا توقع این نمره رو نداشتم.نه اینکه نخونده باشمش یاامتحانش رو بد داده باشم نه.تنهادرسی که تو فُرجه هاودرطول ترم چندبار روش خوندم همین انسان دراسلام بودچون مثل ریاضی وفیزیک نیاز به تمرکز نداشت وباوجودمشغولیت ذهنی هم میشد مثل یه داستان از روش روخوانی کرد.

دلیل تعجبم ازاین نمره این بودکه استادش خیلی خیلی سخت گیر وجدی بود وگفته بودتوی کلاس بایدفعالیت کنیدو دو نمره هم به فعالیت کلاسی اختصاص داده بود.(که من بجای فعالیت کردن میخوابیدم وخوداستادهم متوجه خوابیدنم بود).

ودوم اینکه میگفتن خیلی بد نمره میده.که واسه من خیلی خوب وعادلانه نمره داد البته منکر خوب دادن امتحان پایان ترم وغیبت نکردنم در طول ترم(که استاد به این موضوع هم نمره اختصاص داده بود)نمیشم.


+فعلاکه دوواحداولیه پاس شد.خدایاشکرت.

++امروز وقت تحول پروژه بازی تانک بودکه ان شالله من ترم بعدبانمره ی عالی این درس رو پاس کنم.

+++چون فعلا نمره انسان دراسلام و واردکردن مع کلم شده همون نمره ی انسا دراسلام که تو رتبه بندی فعلا رتبه یک رو دارم:)  (کلیــــــــک)وبعدا که نمره های ریاضی و مبانی کامپیوترو... رو واردکنند بایدببینم رتبه چندمیشم.

++++رتبه یکی که به واسطه انسان دراسلام به طورموقت بدست آوردم خیلی حس خوبی داشت(مثل حسی که تو دوران مدرسه وقتی رتبه یک کلاس میشدم داشتم)ودلم خواست که ترم بعدیه رتبه ی خوب بیارم ونهایت تلاشم رو هم خواهم کرد.


Designed By Erfan Powered by Bayan